|
اینجا شاید تنها جایی باشد که"من" به خودم نزدیکم! |
||
|
توی کافی شاپ پشت یه میز دو نفره نشستم...پشتم به مردُمه و روبروم شیشه ای که به خیابون دید داره...چشم دوختم به خیابونِ خلوت و تاریک..دست چپم رو گذاشتم روی میز و با انگشتام ریتم خاصی رو روی سطح میز تکرار میکنم با دست راستم هم فرت و فرت سیگار میکشم تا یه کم مثلا آرومتر بشم ...از اون طرفم پاهام رو زیر میز از فرط عصبانیت هی تکون تکون میدم... اینقدر عصبانیم که اصلا نمیتونم خودم رو لحظه ای آروم کنم...تمام عضلات بدنم منقبض شده و سرم درد میکنه... دارم به کار امروزت فکر میکنم و هی تو دلم بهت دری وری میگم...فقط منتظرم برسی تا این عصبانیت رو سرت فریاد بکشم و داد و بیداد راه بندازم و بهت بگم تو دیگه برام تموم شدی!...بگم دیگه حالم رو به هم میزنی...فریاد بزنم سرت که اگر از این به بعد منو دیدی بهتره خودت از دور راهتو کج کنی و یه طرف دیگه بری که من دیگه ریختتو جلوی چشمام نبینم...بگم که اگه بخوایی دور و بر من بِپلکی برات گرون تموم میشه... به ساعتم نگاه میکنم و از دیر اومدنت هم هی دارم خودم رو میخورم...دوباره به خیابون تاریک خیره میشم..."آخه چقدر آدم میتونه بی تفاوت باشه...چقدر آدم میتونه خودخواه باشه"...از این فکرای توی ذهنم اعصابم بیشتر میریزه به هم...به نفس نفس میافتم... ار سر خیابون ماشینتو میبینم که می پیچه...میایی درست جلوی در کافی شاپ پارک میکنی...سیگارمو تو جاسیگاری خاموش میکنم...از ماشین که پیاده میشی رومو میکنم یه سمت دیگه که مثلا ندیدمت که اومدی...قیافه ام تابلوئه که چقدر عصبانیم...سعی میکنم بیشتر هم وانمود کنم...تمام قُوامو جمع میکنم تا از در که وارد شدی بدون توجه به اطراف بهت امان ندم و دق و دلی مو سرت خالی کنم و بذارم برم بیرون... از در که میایی..با خشم برمیگردم نگات میکنم...میای طرفم.....از جام بلند میشم...لبخند میزنی...اخم میکنم... همین که میخوام شروع کنم...میای نزدیکم...یه لحظه مکث میکنم...بازم میای نزدیکتر...گیج میشم...میچسبی بهم و انگشت اشاره ات رو میذاری روی لبم و زیر گوشم میگی:ش..ش..ش..ش... یه بوس روی گونه ام میذاری و دم گوشم خیلی آروم زمزمه میکنی:"معذرت میخوام...اشتباه کردم...همه چیز رو برات توضیح میدم...ولی نه الان...." دهنم رو باز میکنم...میخوام یه چیزی بگم ولی میبینم هیچی ندارم که بگم...انگار لال شدم...قفل شدم...هنگ کردم... زبونم کاملا بند اومده... با دهن باز خیره بهت نگاه میکنم...به تو و معجزه ات... انگار دیگه عصبانی نیستم...اصلا انگار که هیچ وقت نبودم... ... ps:بله!! یه همچین آدم مزخرفی هستم من که هیچ وقتم آدم بشو نیستم...
آمار در سطح جهانی نشانمیدهد که یک زن از هر سه زن درجهان مورد ضرب وشتم قرارمیگیرد،یا مجبور به روابط جنسی میشود و یا به صورتهای مختلف مورد سوءاستفاده از سوی نزدیکان خود قرارمیگیرد.
اگر میخواهید از این آمار و ارقام تکان دهنده بیشتر به خود بلرزید! به این سایت مراجعه نمایید....
آرام عزیزم به مناسبت این روز با قلم زیبایش "درد" را به خوبی نوشته است...و از دوستان وبلاگ نویس هم دعوت به نوشتن در مورد این موضوع کرده است...عزیزم ما هم اطاعت کردیم! شما دوستان هم دست به کار شوید!!...به امید روزهای بهتر...
+
تاريخ سه شنبه 3 آذر1388ساعت 11:7 PM امضا؛ ترنم
آنکه گفت همیشه نرمی بر سختی غلبه میکند،هرگز ندانست که : پوست لطیف گردن من،هر بار چه بی تابانه زبریِ ته ریشهای ۲ روز شِیو نشده تو را طلب میکند...
ps:این پست ربطی به پستی که شرحش در پایین رفت ندارد...
+
تاريخ سه شنبه 3 آذر1388ساعت 8:4 PM امضا؛ ترنم
همیشه از اول به خودم میگفتم...هیچگاه مخاطب نباید باعث خود سانسوریت شود...مخاطب رهگذر است میخواند و میرود...تو صاحبخانه هستی...باید بر مبنای سلیقه و خواسته ات خانه ات را بسازی...نه بر مبنای سلیقه مهمانان...که هر عقیده و رفتاری مسلما مخالفان و موافقانی دارد... هی به خودم تشر میزنم که وبلاگی که نمیتوانی تمام زندگیت و تمام احساساتت را درش آزادانه بنویسی بهتر است درش را گل بگیری...و خلاص... میگویم روی سر در اینجا نوشته ای "اینجا شاید تنها جایی باشد که من به خودم نزدیکم"ولی باز هم از خودت دور شدی...و حسرت یک مقدار جسارت میماند روی دلم...باز هم یک رنگ نقابی که هیچ ربطی به من ندارد روی چهره زده ام...و از این حالت متنفرم... اگر شما فکر میکنید در حال چرت و پرت گفتن هستم این یک بار را در اشتباه هستید!! خودم دقیقا میدانم دارم در مورد چه چیزی حرف میزنم...در مورد پستی که ۲ روز است نوشته ام و جرات پست کردنش را ندارم.... نه! نه! جرات کلمه قشنگی نیست...از کسی ترسی ندارم، هیچ وقت نداشته ام...من اصلا آدم نگفتن و ننوشتن نیستم...بماند که گاهی در عمل کردن به خواسته هایم کم آورده ام...ولی حداقل همیشه آنچه احساس و ذهنم میگوید بر زبان میآورم...البته اغلب تاوانش را سخت داده ام... زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد... نمیدانم که چرا ۲ روزه هر چه به خودم فشار می آورم دستم روی این دکمه نارنجی رنگ پست مطلب نمیرود...از دست خودم عصبانی هستم... فکر کنم از قضاوت میترسم... هنوز باید فکر کنم...
همیشه عاشقانه ترین قسمت دعواهایمان پایانش بود...
درست زمانی که شاکی از دست خودت به آغوش گرم خودت پناه میبردم!!
+
تاريخ یکشنبه 1 آذر1388ساعت 3:57 AM امضا؛ ترنم
بعضی اوقات هم، شناختن زیاد آدمها باعث درد سر میشود...از اون شناختهایی که تا طرف کوچکترین حرکتی میکند، تو تا آخرش را میخوانی...درست مثل فیلمی که از فرط دیدن تمام دیالوگها و صحنه هاش رو حفظ باشی...اونوقت به راحتی حرکات و عکس العملهای طرف برات قابل پیش بینی میشود...
بعد، اینها که گفتم به خودی خود چیزهای بدی نیست، بلکه هم خیلی مفید و خوب است...قسمت بدش دقیقا اونجاییست که میدانی هفته هاست دارد زحمت میکشد و برنامه ای میچیند که تو را غافلگیر کند...تمام جوانب کار را به دقت میسنجد که از گوشه و کنار بویی از ماجرا نبری...و خلاصه به خیال خودش نقشه ماهرانه ای کشیده که تو را در موقعیت خاصی غافلگیر کند... و غافل ار اینکه تو از رفتار خودش تمام جریان را سیر تا پیاز فهمیده ای...گوشه ای میشینی و دورا دور به تلاش و تکاپوی مهربانانه اش برای غافلگیری ات لبخند میزنی...و هرگز به روی خودت نمیاروی تا روز موعود فرا برسد... فقط اینجاست که دردلت آرزو میکنی ای کاش اینقدر خوب نمیشناختمت!! از آن روزهاییست که نه حوصله کار دارم و نه حوصله استراحت...چند روزیست شدیدا دچار غم نوستالژیک شده ام...ذهنم لحظه ای از گذشته آزاد نمیشود...و دیگر امروز مبارزه با ذهنم را رها میکنم... سعی میکنم دست از کلنجار رفتن با خودم بردارم و ببینم این خاطرات پراکنده تا کجا میخواهند مرا با خودشان ببرند آخر!... کمی تو قفسه cd های قدیمی میگردم...دقیقا میدانم دنبال چه؟! دنبال ۲ تا cd آبی رنگی که اسم تو با دستخط خودت روشون نوشته شده...پیداشون میکنم... میذارم و گوش میدهم...از اون ترانه های زیر خاکیٍ دهه ۴۰-۵۰ ایران... کوروس سرهنگ زاده با اون صدای خط دار و قدیمی اش می خواند: دیگه عاشق شدن،ناز کشیدن،فایده نداره،نداره.... دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره،نداره چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل... دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره... ای دل دیگه بال و پر نداری... داری پیر میشی و خبر نداری... این نوع موسیقی همیشه باب میل تو بود و من تو را به خاطر گوش دادنشان همیشه به شوخی پیر و کهنه پرست میخواندم!!و تو در جوابم میگفتی:ارزش این ترانه ها رو هر کسی نمیتونه بفهمه!! و من فکر میکردم چطور آدمی به سن وسال تو باید به همیچین موسیقی علاقه داشته باشد...موسیقی ای که شاید بیشتر باب میل میانسالان و یا پیر مردان بود!! هر چند اکثر عقاید و سلایق تو پخته تر از سن و سالت بود... و حالا کجایی که ببینی که خودم هم عاشق همان دوستداشتنی های تو شده ام!! اما نه به خاطر اینکه ارزششان را فهمیده ام!...شاید به این خاطر که حالا تنها چیزی که بیشتر از هرچیز مرا به سمت خاطرات تو میبرد همین ترانه هاست... هوس میکنم کمی با ماشین دور بزنم همیشه وقتی دچار هجوم خاطرات میشوم هوس رانندگی میکنم...cd دوست داشتنی ات را هم که حالا از جان برایم با ارزشتر است همراهم میبرم ...ماشین را روشن میکنم...و حرکت میکنم...اما نمیدانم به کجا؟! "مقصد مهم نیست...مهم اینه که با هم میریم!"این جمله معروف رو همیشه در جواب سئوال : حالا کجا داریم میریم؟! میگفتی! به خودم با صدای بلند میگم:"فهمیدی ؟!پس مقصد مهم نیست...مهم اینه که داری با خاطراتش میری.."و بغضی که دارد به سرعت از گلویم بالا می آید تا به چشمانم برسد را قبل از اینکه سرریز شود قورت میدهم... هوا ابریست و باران تندی می آید...از آخرین باری که خورشید را در آسمان دیده ام چند هفته ای میگذرد...و فکر میکنم این آب و هوا هم مزید بر علت شده است که حالمان را خرابتر از همیشه کند... ...ایندفعه دلکش داره با سوز و گداز میخونه: عاشقم من...عاشقی بیقرارم... کس ندارد خبر از دل زارم... آرزویی جز تو در دل ندارم... موبایلم زنگ میزنه و من رو از حال و هوام در میاره... بدون اینکه نگاه کنم کیه خاموشش میکنم...تازه متوجه اطراف میشوم...خدای من!!...باورم نمیشه.. تمام مسیر رو تا اینجا به کمک ذهن ناخودآگاهم اومدم...بدون اینکه لحظه ای حواسم باشه کجا دارم میرم...از شهر خارج شده بودم و ذهنم من رو داشت به سمت دریاچه مان میبرد...جایی که سالیان سال کنارش خاطرات خوب و بد داشتیم!! هوا کم کم داره تاریک میشه...برف پاکنها هم در مقابل شدت بارون کم اوردن...تمام شیشه های ماشین رو بخار گرفته...فکر میکنم تو این ساعت و توی این آب و هوا کنار دریاچه پرنده پر نمیزنه...و از این فکر ترس ورم میداره...ولی ذهن سمجم پر رو تر از این حرفاست که تسلیم بشه... نزدیک دریاچه میشم...همه جا تاریکه...کنار دریاچه گِل و شله...به هیچ وجه نمیتونم از ماشین پیاده بشم...ماشین رو میبرم به نزدیکترین فاصله ای که میتونم رو به دریاچه پارک میکنم...ظلمات مطلق...و همون طور که حدس میزدم خلوت... بارون هم دیگه بند اومده...مه غلیظی اطراف رو فرا گرفته...نور بالا میندازم روی آب...درهای ماشین رو قفل میکنم...خودمو میپیچم میون شال گردنم و خیره میشم به سطح دریاچه... این قسمت خیلی کوچیک از دنیا...شاید تنها جاییست که فقط و فقط روح من و تو را به هم نزدیک میکنه...بدون هیچ واسطه و مزاحمتی... این فضا...این دریاچه کوچک...این درختان...این خاک...این علفها...همه و همه سالیان سال شاهد خلوت پر آرامش ما...خنده ها..گریه ها...دیوونگیها...هم آغوشیها...اصلا شاهد عشق ما بودند... من مطمئنم اینجا برای همیشه متعلق به من و تو باقی میمونه...وسعت روح ما...صدای خنده های ما...پاکی عشق ما تا همیشه تو ذرات هوای اینجا معلق میمونه ...حتی اگه دیگه خودمون هرگز پا به اینجا نذاریم... نفس عمیقی میکشم و عطر تو رو در فضا حس میکنم... در حالیکه تو چشمام اشک جمع میشه...از دور تو رو میون مه میبینم که مقابلم ایستادی و به من لبخند میزنی... زیر لب میگم: دوستت دارم...
ترانه فایده نداره از کوروس سرهنگ زاده و ترانه عاشقم من از دلکش را دانلود کنید... با عرض معذرت که به علت بیماری چند وقتی به وبلاگهای شما نیامده ام...جبران میکنم... چند روزه سرما خورده ام...ولی تب و گلو درد و سرگیجه و سرفه هایم آنقدر آزارم نمیدهند که اون درد لا مصب درست جایی وسط قلبم دمار از روزگارم در آورده است... اون درد بزرگ از خلاء کسی است که اینبار بیماریم را بدون او تجربه میکنم...و چقدر جایش خالیست... دلم بیجهت لک زده است برای چیزهای بیخود... دلم لک زده برای کسی که وقت بیماری برایش نق بزنم و الکی بهانه بگیرم و او تحملم کند و نازم را بکشد... دلم لک زده برای کسی که زمان آنتی بیوتیکم را با وسواس هر ۶ ساعت یادآور شود... دلم لک زده برای کسی که وجودش انگیزه ای باشد برای سلامتی ام... دلم لک زده برای کسی که به زور با هزار قربان صدقه این آب پرتقال لعنتی را در حلقم فرو کند... دلم لک زده برای کسی که دلواپسم باشد... دلم لک زده... زیاد است این دل لک زدنها... بهتر است بیشتر نگویم...
+
تاريخ چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 10:21 PM امضا؛ ترنم
آدمها سه دسته هستند:
آنهایی که اصلا نمیفهمند کجا زندگی میکنند و چطور زندگی میکنند! زندگیشان درست مثل گاو و گوسفند است. آنهایی که میفهمند کجا زندگی میکنند و چطور، میایستند و مبارزه میکنند برای شرایط بهتر. آنها همان قهرمانانی هستند که در تاریخ میخوانیم. دسته ی سوّم آن گروهی هستند که همه چیز را میفهمند، امّا تغییر ایجاد نمیکنند،یا در جا میزنند و یا میروند به یک جای بهتر و فراموش میکنند که از کجا آمده اند. مثال این دسته ی آخر شاید امثال من باشد. نویسنده اش من نیستم...ولی به من ربط دارد!!
+
تاريخ دوشنبه 25 آبان1388ساعت 7:28 PM امضا؛ ترنم
گوشه ای از قسمت ترانزیت یکی از پرجمعیت ترین فرودگاههای دنیا نشسته ام...۲ ساعتی تا پروازم وقت دارم... بدون توجه به اطراف به صفحه مانیتور لپ تابم خیره شدم و مشغول search تحقیقم هستم...
سعی میکنم میون شلوغی و هیاهوی مسافران در free shop ها و بوتیکهای فرودگاه بسختی بر کارم تمرکز کنم... بعد از چند لحظه احساس میکنم کسی به من نزدیک شد و کنارم روی نیمکت نشست ... زیر چشمی که نگاه میکنم دستان مردانه ای لپ تابی رو از توی کیفی در آورد و روی پاهایش گذاشت... بدون اینکه نگاهی بهش بندازم دوباره سرگرم کارم میشم...این جور مواقع اصلا کنجکاو نیستم!! چند دقیقه ای گذشت تا مرد به سمت من برگشت و به زبان فرانسه یک سئوال پرسید! برمیگردم و نگاهی بهش می اندازم... جوانی حدودا ۳۰ ساله... با صورت کشیده و لاغر...عینک...و موهای لخت بلندی که پشت سرش جمع کرده است...و شلوار جین پاره پوره ای که به سبک هیپی ها به پا دارد...اینها چیزهاییست که در اولین نگاهم جلب توجه میکنند... به انگلیسی بهش میگم:ببخشید ولی من فرانسوی بلد نیستم!! دوباره به فرانسه چیزی میگوید و من هم سعی میکنم بفهمم به غیر از انگلیسی شاید روسی و یا ایتالیایی و یا حتی فارسی!!! بداند...تا بتوانم راحتتر هم کلامش شوم... ولی متاسفانه تنها زبانی که بلد است زبان مادریش است که من هم جز "ژو تِم" به معنی دوستت دارم!!چیز دیگری از آن نمیدانم! و او هم از زبان انگلیسی شاید در حد همان I love you!! بداند...و نه بیشتر... خلاصه با ایما و اشاره از من میپرسد که چطور میتواند به اینترنت wireless فرودگاه وصل شود؟من هم کلافه از اینکه گیر یک زبان نفهم افتاده ام password نت رو بهش میدم و کمکش میکنم تا وصل بشه... دوباره سرم رو میاندازم پایین و به کارم مشغول میشوم... چند دقیقه ای میگذرد که دوباره زبان ایما و اشاره شروع میشود...ازم میپرسه مال کجام و چه میکنم و کجا میرم؟ خلاصه جوابش را میدهم و به این ترتیب صحبت ایما و اشاره گل می اندازد... تقریبا ۱ ساعت بعدش رو در حالیکه هر دو بی خیال لپ تابهایمان شده بودیم... به صورت کر و لالی از هر دری سخن گفتیم و خندیدیم و من با تلاش بسیار فقط متوجه شدم که او در شرکت مخابرات در شهر لیون فرانسه کار میکند...و در حال مسافرت به کانادا برای دیدن خواهرش است...البته فهمیدن اینها هم خودش پیشرفتی در زبان کر و لالها محسوب میشد!! خلاصه زمان پروازش بالاخره سر رسید و قبل از رفتنش از کیفش یک کاغذ و خودکار در آورد... به زبان فرانسه یک جمله روی کاغذ نوشت و با لبخند به من داد و قبل ار اینکه بخوام چیزی بپرسم... خداحافظی کرد و رفت!! با تعجب نگاهی روی کاغذ انداختم و هیچی سر در نیاوردم... تاش کردم و گذاشتم داخل یکی از جیبهای کیف پولم...تا بعدا از یکی که فرانسه میداند معنی اش را بپرسم... از اون جریان سالها گذشت... و کاغذ کذایی و اون پسر به مرور زمان کاملا فراموش شدند... در این مدت کیف پولم را عوض کردم و کیف پول قدیمی را به گوشه ای انداخته بودم...بدون اینکه به کاغذ توجه ای کرده باشم... بالاخره همین چند روز پیش بود که طی یک خانه تکانی اساسی کیف پول قدیمی را پیدا کردم و کاغذ را به طور کاملا اتفاقی دیدم...یاد جریان افتادم...و ناراحت از اینکه این همه مدت کاغذ را از یاد برده بودم... سریع زنگ زدم به یکی از دوستان که مترجم زبان فرانسوی هست و براش جمله را خواندم... بعد از اینکه کلی سر به سرم گذاشت بالاخره طلسم را شکست و جمله رمزگشایی شد!! برایم نوشته بود: "این اولین بار در زندگی من بود که آرزو کردم کاش زبان دیگری بلد بودم!! به امید دیدار مجدد.." و این خوشایند ترین جمله ای بود که میتوانستم از غریبه ای که حتی نامش را نمیدانم بشنوم... یک: ساعت ۹ شب: مرد در حالیکه در رستورانی در مقابل او نشسته است و به چشمای قشنگ و صورت فریبنده و پر از آرایش او نگاه میکند...دستانش را در دست میگیرد و گرم صحبت میشوند...ناگاه موبایلش زنگ میزند... مرد نگاهی به اسم روی تلفن میاندازد و خطاب به او میگوید: ـ اه.. ببخشید عزیزم...زنمه! چند لحظه ساکت باش لطفا! او لبخندی میزند و هیچ نمیگوید... زن:سلام عزیز دلم... مرد به دروغ:سلام خانمیِ خودم...وای...ببخشید میدونم امشب شب تولدته و من باید زودتر بیام خونه،ولی میدونی چیه؟یه جلسه واجب پیش اومد و من تو شرکت معطل شدم...این جلسه تا چند ساعت دیگه هم ادامه داره...میدونی به ادامه کار شرکت بستگی داره...خیلی مهمه...وگرنه من هیچ کاری رو به شب به این با ارزشی تر جیح نمیدم!! سعی میکنم زودتر بیام...میبوسمت. زن:نه عزیزم اشکالی نداره...من درکت میکنم...فقط به من دقیق ساعت اومدنت رو بگو که شام آماده باشه! مرد:فکر میکنم حدود ۱۱ خونه باشم! زن:باشه..منتظرم...میبوسمت... مرد تلفن رو خاموش میکنه و دوباره تو چشمای او زل میزنه و میگه:اینقدر ازش متنفرم که اصلا حوصله کادو خریدن هم براش ندارم...میشه تو کمکم کنی یه چیزی براش بخریم؟ حداقل سلیقه هم جنساتو بیشتر میدونی... او لبخند رضایتی میزندو هیچ نمیگوید...
دو: ساعت ۹ شب: زن روی کاناپه توی بغل او لم داده و دستانش رو دردستان مردانه و گرمش حلقه کرده و مشغول دیدن فیلم عاشقانه مورد علاقه شان هستند... زن نگاهی به ساعت می اندازد... ـ اوه...فکر کنم الان سر برسه...بذار یک زنگ بهش بزنم مطمئن بشم کی خبر مرگش برمیگرده خونه! او لبخندی میزندو هیچ نمیگوید... زن به دروغ:سلام عزیز دلم... مرد:سلام خانمیِ خودم...وای...ببخشید میدونم امشب شب تولدته و من باید زودتر بیام خونه،ولی میدونی چیه؟یه جلسه واجب پیش اومد و من تو شرکت معطل شدم...این جلسه تا چند ساعت دیگه هم ادامه داره...میدونی به ادامه کار شرکت بستگی داره...خیلی مهمه...وگرنه من هیچ کاری رو به شب به این با ارزشی تر جیح نمیدم!! سعی میکنم زودتر بیام...میبوسمت. زن به دروغ:نه عزیزم اشکالی نداره...من درکت میکنم...فقط به من دقیق ساعت اومدنت رو بگو که شام آماده باشه! مرد:فکر میکنم حدود ۱۱ خونه باشم! زن به دروغ:باشه...منتظرم...میبوسمت... زن تلفن رو خاموش میکنه و با لبخند به او میگه:هنوز خوشبختانه ۲ ساعت وقت داریم که با هم باشیم...اینقدر ازش متنفرم که وقتی صداشو میشنوم حالم بد میشه!..ولش کن اصلا! راستی میشه کادوتو باز کنم عزیزم!! او لبخند رضایتی میزندو هیچ نمیگوید... دل است دیگر...عقل و منطق سرش نمیشود!...فقط کارش خواستن است... گاهی انقدر سرکش میشود که میگوید هر چه بادا باد... کله خر میشود...میزند به سیم آخر... میخواهد با عشق آتشین رسوا شود... تجربه کند... حماقت کند...میخواهد خطر کند...میخواهد چند صباحی بر عقل فرمانروایی کند..پشت پا بزند به عالم و آدم... دل است دیگر...هوس هم میکند گاهی... هوس میکند برای یک شب ریسک کند...اصلا گه گاه خودش میخواهد گول چشم و ابرو را بخورد...هوس آغوش گرم میکند...هوس نفَسهای پر حرارت...هیچ کس هم جلودارش نیست! آخر دل است دیگر...مرض دارد!... برای خودش دردسر می آفریند... دلبری میکند که جلب توجه کند...که دلِ دیگری را بدست آورد... دل میسپارد که ریتمش به هم بخورد...تند شود...گاهی هم کُند... انگار با این تپشها سرخوش میشود...به خودش ثابت میکند که هنوز میتواند!! گاهی اما این غمزه ها کار دستش میدهند... آدمها بی رحمانه میشکنَندش...زخمش میزنند... اما بازهم همان ساده و احمق همیشگیست... سن و سال هم سرش نمیشود... دوباره با نگاهی...لبخندی...حرارتی...نوازشی... هوس زمزمه های عاشقانه میکند..کِرم همان نگاهای فریبنده می افتد به جانش...دلش برای تپشهای نا منظمش تنگ میشود... و گاهی با این همه فکر میکنم...چقدر خوب که نفهم است!!
ps : دوستان مهربانم...با عرض معذرت به دلائلی کامنتهای پست پایین را جواب نمیدهم...ممنونم از محبتای همیشگیتون...
روبروی همدیگه نشستیم و نگاه سردمون رو به هم دوختیم...هر چند که تو همش اصرار داری
که بهم نشون بدی که هنوز نگاهت گرمه...ولی هر دو خوب میدونیم که دیگه نیست...
شاید از اول هم نبوده... حرفات برام بی سر و ته اند و من هم اصلا دیگه از اون آدماش نیستم که الکی بشینم و جلوی روت از اون لبخند های مسخره بزنم و وانمود کنم که با علاقه دارم بهت گوش میدم...بهت میفهمونم که حوصله حرفای تکراری تو ندارم... هنوز بر سر اصرار بیهوده ام هستم که قانعت کنم...هرچند میدونم نمیشوی! درست مثل کاغذی میمونیم که از وسط پاره شده بعدشم مچاله شده ... و تو میخوایی صافش کنی و چسبش بزنی و بگی که هنوز سالمه...ولی از قیافه کاغذه معلومه که دیگه مثل اول نیست...مثل اول هم هیچوقت نمیشه...حتی اگه بخوایی به زور اتو رو برداری و بکشی روش و چروکاش رو باز کنی... میدونی! تموم شدن آدمها برای همدیگه در یک لحظه میتونه اتفاق بیفته....یک لحظه خاص و بی برگشت...اگر هم مثل یه فیلم هی بخوایی دکمه stop رو بزنی و دوباره از اول شروع کنی بازم بالاخره یه وقتی به آخرش میرسه...بازم تموم میشه...به نقطه ای میرسه که اسمش پایانه... اون لحظه برای ما اتفاق افتاد و ما برای هم تموم شدیم...ساده نبود...ولی شد... بهتره حالا تو چشمای هم مثل قبل زل بزنیم...فکر کنم حداقل دیگه اونها بهمون دروغ نمیگند... میبینی؟... ما از چشم هم افتاده ایم!!
در طبقه دوم ساختمانی که من در آن زندگی میکنم پیرزنی زیبا با پوست سفید چروک خورده و چشمانی غمگین به رنگ آسمان زندگی میکند.. پسرانش هر دو سالهاست که در آمریکا زندگی میکنند...و تا آنجا که من متوجه شده ام فامیل و آشنای آنچنانی هم دور و برش ندارد.. همیشه تک و تنها میبینمش... ... یادم میاید پارسال روزی از در ساختمان وارد شدم و او را دیدم که موهای سفید پنبه مانندش را بالای سرش جمع کرده و رژلب قرمز رنگی بر لب زده بود و یک پیشبند قرمز رنگ آشپزخانه به خود بسته بود و وسط راه پله ها کنار در آپارتمانش با عکسی بر دست های لرزانش ایستاده بود و با ذوق و هیجان به همسایگان نوه تازه اش را که در آمریکا متولد شده بود نشان میداد... تا چشمانش به من افتاد با شوقی فراوان عکس را به من هم نشان داد،نگاهی به عکس نوزاد انداختم و من هم سعی کردم خودم را شریک شادی لحظه ای پیرزن کنم...این اولین و آخرین باری بود که لبخند را بر لبان پیرزن دیدم... ... اکثرا زمانهایی که از منزل خارج میشوم او را میبینم که زنبیل قرمز رنگش را به دست گرفته و پالتو و کلاه سرمه ای رنگی که مرا یاد لباسهای زنها در دهه ۶۰-۷۰ میلادی میاندازد بر سر گذاشته و آرام و لرزان به سمت مغازه میرود... ... چند هفته پیش بود که روزی در اصلی ساختمان را که باز کردم پیرزن بیچاره را دیدم که روی راه پله ها ولو شده بود و ۲ نفر از همسایگان در حال کمک بودند تا او را از زمین بلند کنند...سراسیمه دویدم و زیر بازوانش را گرفتم و کمک کردیم و به سمت منزل همسایه طبقه اول هدایتش کردیم... جایی روی زمین نشاندیمش و من نبضش را گرفتم... خیلی تند میزد..سریع به خانه رفتم و دستگاه فشار را آوردم و فشارش را گرفتم...فشارش افت کرده بود...و سرش گیج میرفت... آب قند درست کردیم و به دستش دادیم و بعد از چند مدت حالش جا آمد...با روی خوش از همه تشکر کرد و به آپارتمانش بردیمش... تمام شب در فکرش بودم... ... امروز بعد ازظهر بعد از خستگی روزانه کنار پنجره رو به درختان لُخت لحظه ای می ایستم..هوا ابری و گرفته است...و از آن عصرهای پاییزیه دلگیریست که آدم را بغض ناخواسته ای فرا میگیرد... پیرزن را میبینم که آرام آرام به سمت نیمکت زیر درخت میرود و همانجا مینشیند...ساعتهاست که در سکوت به نقطه ای دور دست خیره مانده است و من هم از پشت پنجره به او نگاه میکنم... به پیرزن و تنهاییش فکر میکنم ...چقدر تلخ است سالهای پایانی زندگیِ کسی اینطور در تنهایی سپری شود... نمیدانم...اصلا شاید تنهایی در تمام دوران زندگی برای انسان سخت و آزار دهنده باشد... حس میکنم حجم تنهایی من هم به تازگی بزرگ شده است...هر چند اغلب سعی میکنم در هجوم روزمرگی هایم نادیده اش بگیرم... ولی... در این دنیای بی رحم چه کسی میتواند تضمین کند که آینده ای غمگین مثل پیرزن نخواهد داشت؟! هوا گرگ و میش میشود... پیرزن با فکرهایش هنوز همانجا نشسته است و من هم با فکرهایم هنوز پشت همان پنجره... هر دو تنهاییم... یاد سهراب می افتم...با خود زمزمه میکنم :"یاد من باشد تنها هستم...ماه بالای سر تنهاییست." پریشان به آسمان نگاه می کنم...به نظرم می آید پیرزن هم... ...پس ماه کجاست؟! آست عزیز که از طرفدارای همیشگی وبلاگش هستم یک پستی نوشته بود که با خوندنش منم قصد کردم که بر عکسش رو در مورد آقایون بنویسم...
بالاخره اینجا یک کسی باید از طرف خانمها برمیخاست...که من این شغل خطیر را به دوش کشیدم!! معانی کلماتی که از زیان آقایان میشنوید!! پیش توضیح : لطفآ برای خواندن کلمات همچین با لحن خیلی خونسرد و بیخیال مثل کسانی که دنیا رو آب ببره اونها رو خواب میبره بخونید...بانوان با تجربه میدونن من چی میگم !!
۱. خُب: این کلمه را مردان زمانی به کار میبرند که شما دارید با آب و تاب تمام برایشان از یک موضوع هیجان انگیز تعریف میکنید و ایشان در حالیکه به دیدن فوتبال مشغولند اصلا و ابدا کلمه ای از آن را نمیشنوند...و در اینجا خب یعنی زودتر تمومش کن و مزاحم نشو!!
۲. پنج دَیقه: اگر مشغول دیدن تلویزیون یا خوندن روزنامه هستند و زن بیچاره داره حنجره مبارک رو ساعتها جر و واجر میکنه که بلند شو فلان کار رو انجام بده...(حالا این کار میتونه:حمام رفتن باشه،خرید کردن باشه،تعمیر وسیله ای در منزل باشه،کمک به همسر باشه،و یا هر چیز مهم دیگری)این پنج دیقه در زیان آقایون یعنی چند ساعت دیگه!!!
۳. هیچی:به یاد داشته باشید که گفتن این کلمه از زیان آقایون یعنی لاپیشونی کردن یک موضوعی که خودشون بهتر میدونند که چه گندی زدند...
۴. بفرمایید: این کلمه در دیکشنری آقایون صرفا به معنی اینکه سرم شلوغه و حوصله پر حرفیتو ندارم استفاده میشود و هیچ ارزش دیگری ندارد!
۵. آه بلند: آه بلند بیشتر زمانی استفاده میشود که شما با عشق فراوان غذایی میپزید و جلوی آقا قرار میدهید و ایشون با خوردنش یاد دستپخت مادر گرامی می افتد و آه بلندی از اعماق سینه میکشد...
۶. اشکال نداره:این کلمه کلا از بیخیالی و راحتی آقایون دز مورد مسائل مختلف نشات میگیره...زمانی که از نظر اونها هیچ چیز اشکال داری در دنیا وجود ندارد!!
۷. ممنون:کلا این کلمه در دیکشنری آقایون موجود نمیباشد!
۸. اصلاً هرچی: این کلمه زمانی استفاده میشود که در بحث با شما کم می آورند ولی غرور کاذبشان هم هرگز نمیخواهند بشکنند!
۹. نگران نباش عزیزم، خودم انجام میدم:بدانید و آگاه باشید که این کلمه عزیزم را در این جمله از زیان آقایون بسیار نادر میشنوید مگر در مواقع خاص و حساس...اصلا کلا پیشنهاد اینکه تو نگران نباش و خودم انجام میدهم هم تابلوییست چشمک زن!! بعد از شنیدن همچین جمله نادری تمام حواستان را جمع کنید که درست در جمله بعدیش در خواستش از شما چه میباشد!!
|
||