تبليغاتX
کلبه ترنم

اینجا شاید تنها جایی باشد که"من" به خودم نزدیکم!

 

در طبقه دوم ساختمانی که من در آن زندگی میکنم پیرزنی زیبا با پوست سفید چروک خورده و چشمانی غمگین به رنگ آسمان زندگی میکند.. پسرانش هر دو سالهاست که در آمریکا زندگی میکنند...و تا آنجا که من متوجه شده ام فامیل و آشنای آنچنانی هم دور و برش ندارد.. همیشه تک و تنها میبینمش...

...

یادم میاید پارسال روزی از در ساختمان وارد شدم و او را دیدم که موهای سفید پنبه مانندش را بالای سرش جمع کرده و رژلب قرمز رنگی بر لب زده بود و یک پیشبند قرمز رنگ آشپزخانه به خود بسته بود و وسط راه پله ها کنار در آپارتمانش با عکسی بر دست های لرزانش ایستاده بود و با ذوق و هیجان به همسایگان نوه تازه اش را که در آمریکا متولد شده بود نشان میداد...

تا چشمانش به من افتاد با شوقی فراوان عکس را به من هم نشان داد،نگاهی به عکس نوزاد انداختم و من هم سعی کردم خودم را شریک شادی لحظه ای پیرزن کنم...این اولین و آخرین باری بود که لبخند را بر لبان پیرزن دیدم...

...

اکثرا زمانهایی که  از منزل خارج میشوم او را میبینم که زنبیل قرمز رنگش را به دست گرفته و پالتو  و  کلاه سرمه ای رنگی که مرا یاد لباسهای زنها در دهه ۶۰-۷۰  میلادی میاندازد بر سر گذاشته و آرام و لرزان به سمت مغازه میرود...

...

چند هفته پیش بود که روزی در اصلی ساختمان را که باز کردم پیرزن بیچاره را دیدم که روی راه پله ها ولو شده بود و  ۲ نفر از همسایگان در حال کمک بودند تا او را از زمین بلند کنند...سراسیمه دویدم و  زیر بازوانش را گرفتم و کمک کردیم و به سمت منزل همسایه طبقه اول هدایتش کردیم...

  جایی روی زمین نشاندیمش و من نبضش را گرفتم... خیلی تند میزد..سریع به خانه رفتم و دستگاه فشار را آوردم و فشارش را گرفتم...فشارش افت کرده بود...و سرش گیج میرفت... آب قند درست کردیم و به دستش دادیم و بعد از چند مدت حالش جا آمد...با روی خوش از همه تشکر کرد و به آپارتمانش بردیمش...

تمام شب در فکرش بودم...

...

امروز بعد ازظهر بعد از خستگی روزانه کنار پنجره رو به درختان لُخت لحظه ای می ایستم..هوا ابری و گرفته است...و از آن عصرهای پاییزیه دلگیریست که آدم را بغض ناخواسته ای فرا میگیرد...

پیرزن را میبینم که آرام آرام به سمت نیمکت زیر درخت میرود و همانجا مینشیند...ساعتهاست که در سکوت به نقطه ای دور دست خیره مانده است و من هم از پشت پنجره به او نگاه میکنم...

به پیرزن و تنهاییش فکر میکنم ...چقدر تلخ است سالهای پایانی زندگیِ کسی اینطور در تنهایی سپری شود...

نمیدانم...اصلا شاید تنهایی در تمام دوران زندگی برای انسان سخت و آزار دهنده باشد...

حس میکنم حجم تنهایی من هم به تازگی بزرگ شده است...هر چند اغلب سعی میکنم در هجوم روزمرگی هایم نادیده اش بگیرم...

ولی...

در این دنیای بی رحم چه کسی میتواند تضمین کند که آینده ای غمگین مثل پیرزن نخواهد داشت؟!

 هوا گرگ و میش میشود...

پیرزن با فکرهایش هنوز همانجا نشسته است و من هم با فکرهایم هنوز پشت همان پنجره...

 هر دو تنهاییم...

یاد سهراب می افتم...با خود زمزمه میکنم :"یاد من باشد تنها هستم...ماه بالای سر تنهاییست."

پریشان به آسمان نگاه می کنم...به نظرم می آید پیرزن هم...

...پس ماه کجاست؟!

+ تاريخ دوشنبه 18 آبان1388ساعت 1:38 AM امضا؛ ترنم |

آست عزیز که از طرفدارای همیشگی وبلاگش هستم یک پستی نوشته بود که با خوندنش منم قصد کردم که بر عکسش رو در مورد آقایون بنویسم...

بالاخره اینجا یک کسی باید از طرف خانمها برمیخاست...که من این شغل خطیر را به دوش کشیدم!!

 معانی کلماتی که از زیان آقایان میشنوید!!

پیش توضیح : لطفآ برای خواندن کلمات همچین با لحن خیلی خونسرد و بیخیال مثل کسانی که دنیا رو آب ببره اونها رو خواب میبره بخونید...بانوان با تجربه میدونن من چی میگم !!
 
 
 ۱. خُب: این کلمه را مردان زمانی به کار میبرند که شما دارید با آب و تاب تمام برایشان از یک موضوع هیجان انگیز تعریف میکنید و ایشان در حالیکه به دیدن فوتبال مشغولند اصلا و ابدا کلمه ای از آن را نمیشنوند...و در اینجا خب یعنی زودتر تمومش کن و مزاحم نشو!!
 
۲. پنج دَیقه: اگر مشغول دیدن تلویزیون یا خوندن روزنامه هستند و زن بیچاره داره حنجره مبارک رو ساعتها جر و واجر میکنه که بلند شو فلان کار رو انجام بده...(حالا این کار میتونه:حمام رفتن باشه،خرید کردن باشه،تعمیر وسیله ای در منزل باشه،کمک به همسر باشه،و یا هر چیز مهم دیگری)این پنج دیقه در زیان آقایون یعنی چند ساعت دیگه!!!
 
۳. هیچی:به یاد داشته باشید که گفتن این کلمه از زیان آقایون یعنی لاپیشونی کردن یک موضوعی که خودشون بهتر میدونند که چه گندی زدند...
 
۴. بفرمایید: این کلمه در دیکشنری آقایون صرفا به معنی اینکه سرم شلوغه و حوصله پر حرفیتو ندارم استفاده میشود و هیچ ارزش دیگری ندارد!
 
۵. آه بلند: آه بلند بیشتر زمانی استفاده میشود که شما با عشق فراوان غذایی میپزید و جلوی آقا قرار میدهید و ایشون با خوردنش یاد دستپخت مادر گرامی می افتد و آه بلندی از اعماق سینه میکشد...
 
۶. اشکال نداره:این کلمه کلا از بیخیالی و راحتی آقایون دز مورد مسائل مختلف نشات میگیره...زمانی که از نظر اونها هیچ چیز اشکال داری در دنیا وجود ندارد!!
 
۷. ممنون:کلا این کلمه در دیکشنری آقایون موجود نمیباشد!
 
۸.  اصلاً هرچی: این کلمه زمانی استفاده میشود که در بحث با شما کم می آورند ولی غرور کاذبشان هم هرگز نمیخواهند بشکنند!
 
۹. نگران‏ نباش عزیزم، خودم انجام می‏دم:بدانید و آگاه باشید که این کلمه عزیزم را در این جمله از زیان آقایون بسیار نادر میشنوید مگر در مواقع خاص و حساس...اصلا کلا پیشنهاد اینکه تو نگران نباش و خودم انجام میدهم هم تابلوییست چشمک زن!! بعد از شنیدن همچین جمله نادری تمام حواستان را جمع کنید که درست در جمله بعدیش در خواستش از شما چه میباشد!!
 
+ تاريخ شنبه 16 آبان1388ساعت 6:53 PM امضا؛ ترنم |

دلتنگی شاید بیان نهفته لحظات ثبت نشده ای باشد که جرات نمایاندنشان را نداری...

شاید همین تپشهای قلب کوچک و ساده باشد زیر سنگینیِ ظالمانه غرور...

اصلا شاید دلتنگی یک صدا...یک آواز...یک ترانه غمگین از حنجره تنهایی باشد...

و یا شاید زمانی که زندگی جایی ماسیده است...و حرفهایی که در گلو خشک شده اند...و خاطراتی که زیر غبار زمان متوقف شده اند... 

حجم دلتنگی گاهی به وسعت تمام لحظه های زیبا و پرشور گسترده میشود...لحظه هایی هر چند به یادماندنی ولی لبریز از ابهام...

دلتنگی شاید همین رایحه خوشی است که گهگاه به مشام می رسد و مرا مستٍ تو میکند...

و یا شاید این فاصله نحس میان نفَسهایمان باشد همان نفَسی که لاجرم میآید و میرود... 

و یا در جایی میان هذیانهای بی معنی و تبدار و التهاب همیشگیمان ...

یا کنار این برگهای رنگارنگی که هر روز زیر قدمهای سرد عابران ناله میکنند...

شاید دلتنگی همین صورتی باشد که گاهی پشت شیشه خنکِ پنجره اتاق میچسبانی...

و یا شاید بالشی که از شبنم چشمانمان نیمه شبها تر میشود...

براستی این دلتنگی چیست که در طی این زمان طولانی هنوز لحظه ای رهایمان نمیکند؟

درست نمیدانم...

 ولی هر آنچه چه هست...درد است...درد بی پناهی...درد فراق...درد کندن و جدا شدن...

یک درد بی مرهم...

و ما در این راه همدردیم...

باور کن...به عشق پاکمان قسم...حاضرم سالها درد خود را در سینه تاب بیاورم ولی لحظه ای تو را دلتنگ نبینم...

+ تاريخ جمعه 15 آبان1388ساعت 2:47 PM امضا؛ ترنم |

 
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به خرج کردن.

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني!!

پ.ن به خودم:سعی کن حداقل نصف ماهت را زندگی کنی!

ـــــــــــــــــــــــــــــ

  • شاهد جان این رو صرفا در جواب کامنت شما و دوستانی که سئوال شما در ذهنشان نقش میبنده مینویسم...
  • فکر میکنم کسانی که این وبلاگ را تقریبا هر روز میخوانند میدانند که موضوعات اکثر نوشته های من اطراف زندگی شخصی و آدمهای دور و برم میگذرد و هیچگاه داستانی از یک شخص ناشناخته نمینویسم...هر خواننده زیرکی بعد از خواندن این مطلب از روی شواهد برایش مشخص میشود که نویسنده اش هرگز من نبوده ام...
  • همانطور که خواندید! نویسنده این مطلب که متاسفانه نامعلوم هست(وگرنه حتما قید میکردم!)کارمند بازنشسته دبیر خانه ای بوده است که به مدت ۱۱ سال با آقای ویلان همکار بوده است که روز آخری که از اداره اش منتقل میشده این سئوالها را از همکارش ویلان پرسیده است.امید وارم که حداقل دوستانی که به اینجا می آیند سری به پروفایل بنده زده باشند و مشخصات و سن و شغل من را با نویسنده نامعلوم متن مقایسه بفرمایند...

در ضمن  من کاملا از قانون کپی رایت اطلاع دارم!! 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 12:36 PM امضا؛ ترنم |

...دیشب نوبت کشیک من و یکی از دوستان تو بیمارستان بخش اورژانس...قسمت جراحی فک و صورت بود...از ساعت ۱۱ شب تا ۷ صبح!

تمام روزش هی به خودم گفتم دختر چند ساعت بخوابی هم بد نیست!...ولی نشد که نشد...خلاصه مجبور شدم شب رو تا صبح با زور لیوانهای پی در پی و غلیظ  قهوه خودم رو بیدار نگه دارم...ساعت نزدیکای ۵ صبح بود که دیدم همه چیز آروم و در امن و امانه...

به دوستم گفتم "من میرم بیرون که طلوع خورشید رو نگاه کنم!!"لبخندی زد و نگاهی عاقل اندر سفیه به سر تا پام انداخت!"...

پام رو که گذاشتم بیرون هوای صبحگاهی خنکی خورد تو صورتم...انگار خواب از سرم پرید!..نفس عمیقی کشیدم که فکر کنم اون موقع صبح اکسیژن خالص! رو یکراست فرو دادم توی ریه ام!همینطور که به دستا و شونه هام آرام نرمش میدادم به سمت پشت بیمارستان که یک دشت وسیعی بود و در انتها به تپه های زیبایی ختم میشد قدم زدم...

چند لحظه ایستادم و ذهن خسته ام رو به کار انداختم که سمت مشرق رو حدس بزنم!!...بعد از مدتی از نور زرد و نارنجی و بنفشی که داشت از اون دور دستها از پشت تپه ها بالا میومد فهمیدم که احتیاجی به فشار اوردن زیادی به مغزم نداشتم!!(اینم یک سوتی که با ذهن خواب آلود من طبیعی بود!)

نگاهی به آسمون انداختم...هوا صاف بود و آخرین ستاره ها هنوز دونه دونه بهٍم چشمک میزدند...تو دلم بهشون گفتم"آخرین زورتونم بزنین که الان خورشید در میاد و شما رو پنهون میکنه!"

چند قدمی به سمت تپه ها پیش رفتم و از دور صدای پارس سگها رو شنیدم...تصمیم گرقتم که همونجا بیاستم و جلوتر نرم...راستش اصلن دلم نمیخواست صبح اول صبحی صبحانه لذیذ سگهای ولگرد و گرسنه بشم!

دوباره به آسمون نگاه کردم و دستام رو از هم باز کردم و ایستادم ...توی اون حالت وقتی همه چیز در آرامشه و دور و برت هیچ پرنده ای پر نمیزنه...تو هستی و یک آسمان لاجوردی وسیع پر از ابر و ستاره بالای سرت...انگار وسعت آسمان تمام تو رو در بر میگیره!...چشمام رو بستم و با تمام نیرو احساس کردم که... یک قدرت...یک انرژی...یک جاذبه ای درست بالای سرم به من متصله...در ذهنم گذشت:" من در برابر این عظمت و وسعت چقدر حقیرم!... یک آدم کوچک با مشکلات و غمها و دلتنگی های جزئی...چقدر در مقابل قدرت این انرژی زاری ها و ناله ها و بهانه های روزانه من مسخره می آید!!این که این آدم کوچک قلبی بسیار کوچکتر دارد که دلتنگ یک آدم کوچک دیگر در دور دستها با زاری ها و ناله ها و بهانه های مختص به خودش است...همه اینها در برابر این بزرگی و شکوه و عظمت ناچیز است...میدانم...

ولی...

ولی...چرا در میان این همه عظمت و وسعت... دل کوچک و ناچیز من باید دلتنگ باشد؟!

 یهو یاد مادربزرگم می افتم که اگر حرفهام را میشنید حتما میگفت: عزیزم! از حکمت پروردگار غافل نشو!!

...

حکمت...تقدیر...سرنوشت...

اینها کلماتی هستند که همیشه از درک مفهوم واقعیشان عاجز بوده ام!...فکر میکنم آدمها بیشتر برای دلداری همدیگر از این لغات استفاده میکنند...

به خودم می آم... از هذیان های مسخره ای که در ذهنم میگذره خنده ام میگیره...

آسمان کمی روشن میشه و من به سمت تپه ها نگاهی می اندازم...نیمه ای از خورشید نمایان شده ...

ناخود آگاه محو این منظره با شکوه میشوم...درست مثل یک تابلوی نقاشی شاهکار... که ساعتها جذب رنگهای دلفریبش میشوی...

به خودم میگم: میبینی؟!  یک روز قشنگ دیگر هم آغاز شد...و تو هنوز زنده ای و به آینده امید داری...

امید...

نمیدانم مفهوم واقعی این یکی رو خوب درک کرده ام یا؟!

+ تاريخ سه شنبه 12 آبان1388ساعت 10:14 PM امضا؛ ترنم |

۱۰-۱۵ نفر از دندانپزشکان جوان با آقای دکتر(اسمشان را میگذاریم "سه نقطه")که فوق تخصص ایمپلنت دارند و رئیس هیئت علمی دانشگاه و در وزارت بهداشت هم مقام والائی دارند در دفترشان جلسه داریم...دکتر "سه نقطه" عزیز در این جلسه قصد دارند که دکترهای جوان را از آخرین مٍتد ایمپلنت که مختص خودشان است آگاه کنند و از هرکدام از ما هم خواسته اند که تحقیقاتی در مورد تاریخچه جراحی ایمپلنت در دنیا  انجام داده و در آنروز به سمع و نظر  بقیه برسانند...

این آقای دکتر" سه نقطه" از آن آدمهای مغرور و خشک و رسمی و بداخلاقیست که دومی ندارد...در عین حال چهره ای پر ابهت و جذابی دارد...فکر میکنم سن وسالش زیر ۶۰ سال باشد و بینهایت شیک پوش و با وقار خاصی راه میرود...و کمتر کسی پیدا میشود با ایشان بتواند به راحتی ملاقات کند چه برسد که با ایشون در دفتر خصوصی جلسه نیمه خصوصی داشته باشد...خلاصه من و دوستان از این بابت که همچین موقعیتی نصیبمان شده است  در پوست خودمان نمیگنجیم...

جلسه سر ساعت شروع  میشود چون دکتر" سه نقطه" از بد قولی و بی نظمی متنفرند...همه ما در حالیکه دور یک میز مستطیل سبز رنگ چرمی و بلندی که از یک طرف به میز کار دکتر منتهی میشود نشسته ایم محو تماشای دفتر بسیار مجلل و شیک دکتر هستیم که واقعا چیزی کمتر از یک سوئیت هتل ۷ ستاره ندارد...

به خاطر تاثیر جو همگی سعی میکنیم که نهایت ادب و نزاکت را رعایت کنیم و واقعا ما... چندین دوست و همکاری که در حالت عادی از هیچ شوخی و اذیتی در مورد هم فرو گذار نمیکنیم...مانند انسانهای عصا قورت داده ساکت و آرام نشسته ایم...

منشی دکتر لپ تاب رو به دستگاه اسلاید وصل میکند و بطری نوشابه و لیوان رو هم روی میز میذاره و کاغذهای دکتر رو مرتب میکنه و دکتر"سه نقطه" بعد از چند لحظه از راه میرسه و همگی به احترام از جا هامون بلند میشیم و خلاصه سلام علیکی و بدون معطلی شروع به خوندن لٍکچر میکند... 

چند دقیقه ای از خوندن لکچر نمیگذره که در بطری نوشابه رو باز میکنه و  لیوانش رو پر میکنه و مثل کسی که از صحرای کربلا رسیده باشه یکجا همش رو سر میکشه!...و بعد در عین اینکه داره ادامه توضیحاتش رو میده یکهو به طرز خنده داری با دهن باز سکسکه میکنه...

ما همدیگر رو نگاهی زیر چشمی میاندازیم و در حالیکه همه داریم از فشار خنده منفجر میشیم جلوی خودمون رو میگیریم!!

دکتر نگاهی جدی به همه می اندازه ولی تا دهنش رو باز میکنه دوباره سکسکه شروع میشه...

منشی سریع بلند میشه و میره برای دکتر یک لیوان آب میاره...ولی با آب هم هیچ چیز حل نمیشه...و سکسکه ها همینطور ادامه پیدا میکنه!!

ما که تا اون لحظه جرات نفس کشیدن رو نداشتیم دیگه رومون باز میشه و هر کدوم یک اظهار نظری میکنیم!...یکی از آقایون میگه:دکتر نفستون رو چند ثانیه حبس کنید!...یکی دیگه میگه:دکتر همزمان هم یک لیوان آب بخورید!...یکی دیگه میگه:نه!باید یک لیوان آب رو با کمی هوا فرو بدید!... یکی ازدوستان با خنده زیر گوش من میگه:فکر کنم باید دکتر رو بترسونیم!!و هر دو خندمونو بزور جمع و جور میکنیم!!

خلاصه اینقدر سکسکه ادامه پیدا میکنه که دکتر" سه نقطه" معذرت میخواد و از اتاق خارج میشه و ما هم از اینکه  یک آدم به این بداخلاقی و  خشکی و از همه جالبتر مهمی رو در این حالت دیدیم ...همگی هاج و واج به هم نگاه میکنیم!

بعد از چند دقیقه منشی محترمه میاد و از قول دکتر "سه نقطه" معذرت خواهی میکنه و جلسه رو کلا کنسل میکنه!!

+ تاريخ یکشنبه 10 آبان1388ساعت 8:12 PM امضا؛ ترنم |

پسر  سرش تو کتابه و با آب تاب و جدی داره توضیح میده:"این آدنوزین تری فسفات نوکلئوتیدی است که دو گروه فسفات به آن اضافه شده و در مولکول های آن سه گروه فسفات زنجیره ای وجود دارد که به قند پنج کربنی ریبوز وصل میشود..."

دختر دستاش زیر چونه اش و به جای کتاب زل زده به صورت پسر...دونه دونه جزئیات صورت زیبای پسر رو با دقت و وسواس ورانداز میکنه...چشمای درشت پسر که نمیداند واقعا چه رنگیست؟!...مانند تیله ای براق که هر لحظه رنگ عوض میکند...مژه های قشنگ و ابروهای مردانه اش...لبهای خوش حالت و دندانهای سفید و ردیفش...موهای بلند و لختٍ مخملیش...ته ریش پسر که چه مرتب و هماهنگ از زیر پوستش جوانه زده اند...نگاهی به دستان پسر می اندازد که خودکار را با چه حالت خاصی میان انگشتانش گرفته است و با آن بازی میکند...لحظه ای آرزو میکند کاش به جای آن خودکار بود!!

دوباره از ابتدا به صورت پسر خیره میشود...از نگاه کردن به او سیر نمیشود...انگار این نگاه کردنها از عطش درونش کم میکند...صدای تپشهای قلبش آنقدر بلند است که از شنیده شدنش توسط پسر نگران میشود...

خوب میداند که هر کدام از جزئیات پسر به تنهایی میتواند او را ساعتها در اوج رویاهایش نگه دارد...

 پسر همانطور که جدی در حال توضیح مطلب است ناگهان متوجه نگاه سنگین دختر بر رویش میشود...یک آن سرش را از روی کتاب بلند میکند و میپرسد:حواست به منه؟ فهمیدی تا اینجا رو؟

دختر در حالیکه سریع چشماش رو از صورت پسر میدزده گونه هاش سرخ میشه و با خجالت میگه:آره...آره...

پسر لبخندی میزنه و سرخی گونه های دختر را به روش نمیاره...نگاهی به ساعتش میاندازه و میگه زیاد وقت نداریم...حواست رو جمع کن! و دوباره سرش رو می اندازه تو کتاب و به توضیحاتش ادامه میده...

در حالیکه هر دو میدانند که دخترک هرگز حواسش جمع نخواهد شد!!

 

ps:خاطره ای از سالهای خیلی دور که دخترک قصه... دلش خواست که امروز بنویسدش!!!

+ تاريخ شنبه 9 آبان1388ساعت 1:49 PM امضا؛ ترنم |

چقدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوستش داری
وقتی دوستش نداری
ديگر.
«ريچارد براتيگان»

 

بعضی اوقات میشود که اینقدر کسی از درک حرفهایت عاجز است که نمیدانی با چه زبانی برایش توجیه و توضیح بیاوری...خسته میشوی از رفع سو‌ء تفاهمات احمقانه...ترجیح میدهی بگذاری سر عقیده اش بماند و حرف خودش را هی تکرار کند...

گاهی عدم درک حرفهایت به مراتب ساده تر از اثبات حرفهایت است!!

+ تاريخ جمعه 8 آبان1388ساعت 3:29 AM امضا؛ ترنم |

 آن زمان که آغوش خداحافظی یک مرد، یک لحظه بیشتر از همیشه طول می کشد،دیگر پایی برای رفتن نمی ماند...

کمی تردید...و قدمهایی که در شش و بشِ ماندن و رفتن در جایشان خشک میشوند... 

 

+ تاريخ جمعه 8 آبان1388ساعت 2:11 AM امضا؛ ترنم

تو خیابون سوز سردی میاد و بارون هم هر لحظه تندتر میشه...

از شدت بارون به ماشین پناه بردیم...شیشه ها رو بالا کشیدیم و بخاری ماشین روشن و نشستیم...

بعد از چند دقیقه یک نگاه به من میندازی و میپرسی:انگار خیلی گرم شد؟!

و بخاری رو خاموش میکنی...منم شیشه ها رو یکم میارم پایین...

دوباره بعد از چند لحظه میگی:اوف... مُردم از گرما! و کراواتت رو شل تر میکنی و دکمه بالای یقه ات رو باز میکنی...

منم تایید میکنم که خیلی گرمه و بارونی مو از تنم در میارم و پرت میکنم رو صندلی عقب...

تو هم در حالی که با دستمال عرق روی پیشونیتو پاک میکنی کتت رو در میاری و پرت میکنی!

من یک کم میشینم ولی از گرما کلافه میشم و شروع میکنم دکمه های بالای ژاکتم رو دونه دونه باز کردن...

و تو هم نگاهی به بخاری که روی تمام شیشه های ماشین رو گرفته میاندازی و شروع میکنی دکمه های بالای پیرهنتو باز میکنی...

 ...

با لبخند زیر چشمی همدیگرو یک نگاهی میاندازیم و هر دو پخی میزنیم زیر خنده...

تا چند دقیقه نمیتونیم قهقهه هامونو کنترل کنیم!!

+ تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 10:41 AM امضا؛ ترنم |

 میلی به غذا ندارم...

 در ذهنم میگذرد از زمانی که آخرین بار برایت غذا پختم تا به امروز... چقدر غذاهایم بی رنگ و بی بو و بی مزه شده اند...

بعد یادم می یاید آن یک قاشق عشقی که به خاطر تو چاشنی تمام غذاهایم میکردم دیگر نیست!!

+ تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 2:15 PM امضا؛ ترنم

 ...  

...امیدوارم که بدانی!!

 هنوزهم با تمام وجودم حاضرم همه آن تلاشها را برای بدست آوردن زندگیٍ  رها و مستقلم و تمام آن مبارزه ها علیه سنتها و تعصبها و مردسالاریها را...یک شبه فدای تو کنم...فدای تنها یک مرد...

پیش از این در باورم نمیگنجید که مردی مثل تو در دنیایم پا بگذارد که با یک نگاهش بتواند غیر از قلب و ذهن و تنم... تمام عقاید و ارزشها و دوست داشتنیهای مهم زندگیم را به سادگی متعلق به خودش بکند...

من سالها بیدریغ بخشیدم...تمام هستی ام را و تمام خودم را...و از همه مهمتر تمام روحم را...بدون ذره ای پشیمانی... بی منت...و اگر روزی به گذشته بازگردم... دوباره تنها کسی خواهی بود که هر باره این بخشش شیرین را نثارش میکنم...

نه برای اینکه تا همیشه عاشقت هستم...

برای اینکه صادقانه ثابت کردی که لایق این ایثار بودی و خواهی بود...هرچند که دیگر دست نیافتنی هستی...

 میدانم!...میدانم که یک عمر زندگی هم برای فراموش کردن داستان عاشقانه و طولانی و با ارزش ما هیچ وقت کافی نیست...

و هنوز هم با اینکه میدانم فرسنگها از من فاصله داری...انقدر که بلندترین دستها و خوشبینانه ترین آرزوها و قشنگترین طالع ها و قویترین جاذبه ها هم تو رو به سمت من نخواهد کشید...

 ولی من باز هم... بازهم هر از گاهی جای سوزان انگشتانت را روی پوست تنم حس میکنم که عاشقانه و مهربان نوازشم میکنند...

و تو با همین نوازشهای آرام به من چه ساده آموختی که تنم و زنانگیم را دوست بدارم...

...

 ps: تکه ای از یک ایمیل که فرستنده اش نمیداند آیا هرگز به دست گیرنده اش رسید؟! یا ...

+ تاريخ سه شنبه 5 آبان1388ساعت 8:50 PM امضا؛ ترنم |

شاید این بزرگترین ترس برای هر زنی باشه که احساس کنه که مردش بهش خیانت میکنه...(آقا میدونم...خوب میدونم که برعکسش هم هر چند کمتر ولی مطمئنا صدق میکنه ولی در مورد خیانت خانمها...آقایون بنویسن خیلی بهتره!)

جدیدا کتابی خوندم به این نام"The Truth About Cheating" ..."حقایقی در مورد خیانت کردن"که نویسنده اش دکتر m.gary.neuman روانشناس و مشاور خانواده در آمریکا است...

در قسمتی از این کتاب ۶ تا از شواهدی رو که میتونه شما رو کمی نگران خیانت از طرف مردتون بکنه رو ذکر میکنه...که قسمتهایی از اونو ترجمه کردم و با قلم خودم که نظرات شخصی هم البته درش دخیله اینجا مینویسم...

به غیر از شواهد عینی و قدیمی مثل جای رژلب روی پیراهن و یا تار موی بلندی(غیر از رنگ و جنس موی پارتنر اصلی) روی کت و یا شماره تلفنی ناآشنا با اسم رمز توی جیب و کیف پارتنرتان(و امروزه در لیست کانتکتهای موبایلش)...نشانه های خاص دیگری در این کتاب قید شده که میتوانند شما رو به این نتیجه برسونند که "امکان داره" مشکلی وجود داشته باشد...(البته روی کلمه "امکان داره"  تاکید میکنم!...هیچ کدوم از این نشانه های زیر(همانطور که در کتاب هم ذکر شده) واضح هست که نمی تونه در مورد همه درست و مطلق باشه!)

۱.به گونه ای متفاوت از قبل رفتار میکند!

رفتارهای پارتنرتون میتونه خیلی با رفتارهای همیشگیش فرق کنه...البته این به تنهایی نمی تونه دلیل مهمی برای این شک به وجود بیاره که حتما خیانتی در میونه...ولی زمانی که در ذهنتون پرسشهایی از قبیل (آیا قبلا هم این کار رو همینطور انجام میداد؟؟آیا قبلا هم اینقدر مخفی کار بود؟آیا قبلا هم این قدر بی توجه بود؟)شکل میگیره و جواب پرسشها هم منفی است... میتونه آغازی باشه برای دقت بیشتر در رفتارها و خلقیات روزانه پارتنرتون...

۲.از شما اجتناب می کند!

اگر پارتنر تون شروع به گرفتن بهانه برای دیر آمدن به منزل کرد...یا نخواست که آخر هفته ها رو با شما بگذرونه...یا بیشتر از گذشته ساعاتش رو بیرون از منزل سپری میکند...یا به بهانه ماموریت بیشتر سفر میکنه...یا اینکه فقط به هر دلیلی از شما دوری میکند...این نشانه ها میتونه یک زنگ خطر باشه... طبق تحقیقی که دکتر m.gary neuman در این کتاب به عمل آورده مینویسد: که ۶۱٪ مردان خیانتکار بیشتر وقتشان را در بیرون از منزل به سر میبرند!

۳.ارتباط جنسی به روال قبل ولی متفاوتتر از همیشه!

 شاید همیشه فکر میکردید که مرد خیانتکار  ارتباط جنسی اش را با پارتنرش به کلی قطع میکنه...در صورتی که طبق تحقیقات دیگری که در این کتاب صورت گرفته اصلا اینطور نیست...کمی کمتر از نصف مردان خیانتکار اذعان کردند که ارتباط جنسی رو با پارتنرشون کمی کمتر کردند... ولی بیشتر از نصف مردان به خاطر دوری از سوء ظن به همان روال قبل خود ادامه داده اند...پس در این موارد به جای تمرکز کردن روی کمیت ماجرا بیشتر به کیفیت توجه کنید!! در این جور مواقع نوع ارتباط جنسی است که به طرز باورنکردنی تغییر میکنه...مثلا نشانی از عشق یا اشتیاق قبل دیده نمیشه...

۴.واکنش همیشگی اش نسبت به شما تغییر میکند!

ممکن است مرد خیانتکار دیگر به اندازه آن زمانی که شما عاشقش شدید...با شما شیرین و مهربان و رمانتیک نباشد...ممکن است سریع از دستتان رنجیده و دلخور شود...و یا سریعتر از معمول بهانه گیری کند و یا عصبانی شود...اگر این حالات را دیدید بهتر است عکس العمل شدید و سریع نشان ندهید و سعی کنید ابتدا دنبال ریشه عصبانیتش بگردید...آیا عصبانیتش از احساس گناه سرچشمه میگیرد یا خیر؟!

۵.به طور ناگهانی خیلی مرموز میشود!

مطمئننا زیاد نرمال نیست که پارتنرتان برای پاسخ به تمام تلفنهایش به اتاق دیگر یا توالت برود...و یا موبایلش را در ماشینش نگهداری کند...و یا قبضهای تلفنش را پنهانی پرداخت کند...و یا اینکه نامه ها و email هایش را بدور از چشم شما چک کند...و حتما هر زنی  هم خوب میداند که این کارها اصلا نرمال نیست!!

۶.دروغگو میشود!

اگر روزی به شما گفت که به سر کار میرود و شما تماس گرفتید و آنجا پیدایش نکردید!!...یا اینکه من با فلان دوستم هستم و فلان دوستش زنگ زد و خبرش را از شما گرفت!! بدانید که ممکن است برای هرکسی زمانی این ها پیش بیاید...ولی تکرار مستمر این مسائل میتونه ذهن شما رو دقیقا به همون سمتی که باید سوق بده!!

 *********

 سخنی با غیر همجنسانم!

داشتم در مورد موضوع این پست با یکی از دوستان مذکرم صحبت میکردم که باشیطتنت گفت:چه خوب...بنویس که بدونیم...حواسمون جمع باشه یه وقتی سوتی ندیم!!

خواستم بگم مثل اینکه این پست برای شما آقایون هم مفیده و میتونه کاربرد داشته باشه...بله حتی شما دوست عزیز!!

 *********

دوستان مهربانم ممنونم که در نبود من خصوصی و غیر خصوصی جویای احوال شدید...همانطور که میبینید سالم و سلامت در خدمتیم!!

+ تاريخ دوشنبه 4 آبان1388ساعت 12:30 PM امضا؛ ترنم |

روزهای عجیبیست...روزهایی که تمام تشویشهایم را به گونه ای در پشتش پنهان کرده ام...شادترین لحظه های این روزهایم شاید زمانیست که صدای موسیقی کلاسیک saint-preux از دور دست به گوشم میخورد و من به تکه ای از درخت پشت پنجره ام خیره میشوم که آخرین برگهای رنگارنگش را قربانی زمین میکند... 

تعریف نابتری برای لحظه هایم ندارم...نه اینکه دقیقه ها افسرده باشند...دلگیر هم نه...فقط کمی...کمی احساس میکنم این لحظه ها شکستنی اند...حواسم را بیشتر پی خود می کشند...از این روزها با این تاریخهای قرمز رنگ در تقویم زندگیم پریشان میشوم...دست و دلم میلرزد...

از شکستن دوباره لحظه هایم میترسم...

****

کاش فرصتی داشتیم که زندگیمان را دوباره زندگی کنیم...

 ****

بعد نوشت:

چند روزی نیستم...

 

+ تاريخ شنبه 2 آبان1388ساعت 1:32 AM امضا؛ ترنم |

اوایل زمستون...برف ریز و تندی که بی وقفه می باره...یک خیابون آسفالت خلوت و طولانی که هر لحظه سفید و سفیدتر میشه...و رنگ آسفاتش به تدریج زیر برف ناپدید میشه...ساعت از ۲ نیمه شب گذشته...تیرهای بلند چراغ برق روشن در دو سمت پیاده رو ها...تا ته خیابون پر پیچ و خمی که انتهایش پیدا نیست...همه جا خلوت و ساکت...و شاید همه در خواب خوش...من و تو اما بی خواب... بدون چتر در حالیکه موهامون از برف سفید شده دوش به دوش هم قدم میزنیم...تازه چند وقتیه که هم دیگر رو پیدا کردیم...حرف زیاده برای گفتن..برای شنیدن...برام از عشق میگی...برات از عشق میگم...هر دومون مست عشق روی اون آسفالت سفید راه میریم و حرف میزنیم...نه به زمان اهمیت میدیم...و نه به برفی که از آسمون میاد و نه سرمای زیر صفر...و نه به راه بیش از حد طولانی که طی کردیم...نه به راه برگشت...نه به خطری که ممکنه تو اون جاده خلوت در کمینمون باشه...و نه هیچ چیز دیگه ای...*

هر دو دستکش دستمونه...یکم نگام میکنی و بهم میگی دستکش دست راستتو در بیار!...تعجب میکنم!...ولی در میارم...خودتم دستکش دست چپتو در میاری!...

توی اون سرما و زیر سفیدی اون برف با اون حال و هوا...چه لذتی داشت وقتی برای اولین بار دست گرم تو رو تو دستم لمس کردم...**

 

* بعدها وقتی حساب کردیم اونشب با اون شرایط چند کیلومتر راه رفتیم به این حقیقت رسیدیم که چه انرژی ای میده این هورمون عشق به آدما؟!

**شاید اگه اون شرایط نبود زودتر از اینها فراموش میکردم که کی دست همو برای اولین بار گرفتیم!!

***نمیدونم ساعت دقیقا چنده؟...میدونم نصف شبه...ولی من دارم هنوزم از تو مینویسم...

پ.ن: نوشته شده دیشب ساعت ۳ نصف شب!

+ تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 9:7 PM امضا؛ ترنم |